دو دو تا؟ واکاوی بحران کُردان گيت، داريوش سجادی![]()
از همین نویسنده
23 اسفند» چشم های مريم، هوشنگ اسدی25 دی» من شاهم، هوشنگ اسدی 15 شهریور» در آستانه، هوشنگ اسدی 22 فروردین» ايران وارد کننده نفت در سال ۲۰۱۵؟ جمشید اسدی، راديو زمانه 28 اسفند» شکست طرح کنترل قيمت ها و ادامه تورم در آستانه نوروز، جمشيد اسدی، ايران امروز
بخوانید!
11 آبان » زنان در حاکميت مردانه روزنامه های ايران، ژيلا بنی يعقوب
7 آبان » بازار در برابر دولت، بهمن احمدی امويی 7 آبان » دو دو تا؟ واکاوی بحران کُردان گيت، داريوش سجادی 24 مهر » همه مدارک قلابی مردان جمهوری اسلامی، بهمن احمدی امويی 24 مهر » اسرار ربودن موسی صدر از زبان خواهرش، ژيلا بنیيعقوب
پرخواننده ترین ها
» سر بریدن بوقلمون در کنار مصاحبه با سارا پلین! (ویدئو)
» اعدام علی اشتری به اتهام جاسوسی برای اسرائیل » امتناع رهبران دنیا از دست دادن با جورج بوش! (ویدئو)، سی ان ان » برگشتن روزگار سهل است، در باره کتاب "خاطرات و دستنوشتههای فرخرو پارسای"، الاهه بقراط » ناگفتههای افشين قطبی از فوتبال ايران، ايسنا » محمدعلی ابطحی: ميرحسين موسوی همراه با يک جريان سياسی فعال وارد عرصه انتخابات شود، ايلنا زودتر بمير رفيق! هوشنگ اسدی![]()
hooasadi@ yahoo.fr
از کوه های سيراماسترا که فرودآمدی، جهان آرمانی شعله ور شد. شانه به شانه ات "ارنستو" می آمد و همراهان ديگر. نمی دانم "رائول" بود يا نه. تو و يارانت اميد شديد. صدايتان فردا را می خواند و زنان و مردان با نامتان در سپيده دمان اعدام به پای جوخه آتش می رفتند و به مرگ می خنديدند. جزيره کوچکی که کنار گوش قدرت بزرگ "آزاد" شده بود، نويد رهايی جهان را می داد. تو را دوست داشتيم. نه. می پرستيديم. صدايت را، سخنرانی های طولانی ات را، دستانت را که مدام تکان می خورد، ريش انبوهت را، لباس نظامی ات را ستايش می کرديم و کلامت حرف آخر بود: وقتی ژان پل سارتر به سرزمين آزاد شده ای آمد که الگوی جهان آرمانی بود و "جنگ شکر" را نوشت، دزدانه آن را خوانديم و دست به دست داديم. برايش زندان رفتيم و شکنجه شديم. آن فيلسوف در تو طلوع آزادی را ديده بود. وقتی که نيمه شب به دفترت رسيد و ديد که بعد از بيست دقيقه استراحت در شبانه روز، استوار و سربلند رهايی انسان را بشارت می دهی؛ ديگر "ارنستو" نبود. صندلی رياست و وسوسه قدرت را واگذاشته و به سرزمين ديگری رفته بود تا بذر آرمان بکارد. او در جنگلی دور دست جان باخت و سال های بعد وقتی استخوان هايش را در باند فرودگاهی کشف کردند و به پايتخت تو آوردند تا برايش گنبد و بارگاهی بسازيد، ديگر افسانه ای بود. ستاره ای در جهان بی ستاره. با آن لبخند ابدی، سيگار برگی بر لب، کلاه چريکی بر سر، خانه نشين قلب ها بود. او نماد آزادی شد. هنوز هم هست. جوان ها لباس هائی را می پوشند که تصوير او را دارد و آن ستاره سرخ کوچک در گوشه اش شعله می کشد. حتی جايی در افريقا مسيح را به شکل او ساخته و بر دار کرده اند. "ارنستو" رفت و افسانه شد. و تو ماندی. افسوس. جهان ويران و آرمان بی بهاء شد. عصر کوتوله ها رسيد. مردان و زنان سرفراز آرمانی جای خود را به مامورين امنيتی دست هشتم دادند. و تو هنوز بودی. و تو هنوز هستی. جهان را تفسير ديگر می کردی. هنوز فرياد می زدی. ساعت ها سخن می راندی و بودی۰ و ما هنوز دوستت داشتيم. همين چند سال پيش سازمانی جهانی دعوتمان کرد که به جشنی برويم که در آن ديکتاتورهای جهان را لگدکوب می کردند. در آن ايستگاه قديمی قطار، تصوير ديکتاتورهای زمان بر زمين گسترده بود. هر يک روی نقشه کشوری نشسته و همه چيز را در اختيار داشتند و هيچ کس آزاد نبود آزاد باشد مگر به اذن آنها. تو هم يکی از آنها بودی رفيق. و دريغا يکی هم از سرزمين من در کنار تو. يک هم بند عاشق آزادی با تو که نشانه آزادی برای ما بودی. او قبول نداشت. تو را و هم فکرانتان را آن روی سکه جهانخواران می دانست. و حالا در کنار تو بود. ما – من و همسرم- از رژه لگدکوبی کناره گرفتيم. نمی خواستيم نقشه ميهن خود و تصوير تو را لگد کوب کنيم. من حتی راستش دلم برای آن هم سلولی هم گرفت. روزی از وزير فرهنگی که مغضوب او شده بود، پرسيدم: "چرا؟" جواب داد: "قدرت" آری قدرت. قدرت. قدرت. يا به تعبير آن روزنامه نويس آواره سرزمينم "پتياره قدرت". همان قدرت که فرمان مرگ ما را داد و ناگزيرمان کرد به غربت يعنی مرگ تدريجی پناه بياوريم. و روزها شد و شب ها. زندان غربت انگار ابدی شد. و من تصوير جهان را روشن تر ديدم. و تو! تو رفيق از پشت ابرها، از خلوتگاه روياها بيرون آمدی و به واقعيت تبديل شدی. هنوز دلم شورت را می زند. هنوز دلم نمی خواهد تو را ديکتاتور بنامم. اما آنچه را می بينم چه کنم؟ آن روزنامه نگار کوبايی را چه جوابی بدهم که سرنوشتی مانند من و هزاران تن مثل مرا در زندان های قبله آرمانی تو از سر گذرانده است. او هم بايد "اعتراف" می کرد جاسوس آمريکاست و درست مثل من که زندگيم را بر باد دادند تا به جاسوسی برای "سيا" اعتراف کنم. ای وای من! رفتار تو را چگونه توجيه کنم وقتی نلسون ماندلا به سرزمين هائی نمی رود که در آنها زندانی سياسی هست. آری نلسون همان که قدرت را به عاشقان قدرت واگذاشت و دفاع از حقيقت رابرگزيد. و تو در همان حال که سخنرانی های آتشين می کنی، دستان بدترين دشمنان آزادی را می فشاری. آهای رفيق زخم های قلب و جسم من يادگار زندان همين متحدان توست و من فقط يکی از قربانيان آنانم. و همين روزها بود که ديدم "رائول" صندلی قدرت را با لبخند از زير پاهای تو می کشد. با چه زحمت برخاستی تو که از کوهها آسان پائين آمدی. آن روز به برچيدن قدرت می رفتی و امروز زير بار قدرت له شده ای. به سختی و از سر ناچاری می روی و قدرت را مبادا که بگريزد به برادرت می سپاری. راستی اگر "ارنستو" بود و می پرسيد: باور کن برای همه ما خوب است. تا آخرين روزهای خود را بيشتر با نام جلادان و آدمکشان و مستبدان گره نزده ای بهتر است بروی. بس است ديگر. اگر برگردی باز هم بايد با شيادانی که مبارزه با "امپرياليسم" را دکان چهار نبشه کرده اند، دست در دست بگذاری و کسانی را که قاتلان بهترين فرزندان مردم خود هستند همسنگر بخوانی.
به ياد بياور رفيق! تو شانه به شانه "ارنستو" از کوهها پائين آمدی، اکنون دست در دست چه کسانی جهان را وامی گذاری؟ و باز هم دل بسته ای که تاريخ تبرئه ات کند؟ به من جواب بده رفيق! به آن نازنين آرمانی من که به نام تو چريک شد پاسخ بده. می دانم او وقتی اين نوشته رابخواند، سر بر فرمان تاکسی خود در آلمان خواهد گذاشت و زار خواهد زد. مرا دشنا م خواهد داد. خواهد گفت: ۱۴ مرداد ۱۳۸۵- پاريس Copyright: gooya.com 2008
|
||||||