جمعه 5 مرداد 1386   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

دو دو تا؟ واکاوی بحران کُردان گيت، داريوش سجادی

داريوش سجادی
کُردان اکنون مبدل به مهره سوخته ای در کابينه احمدی نژاد شده که چه در جريان استيضاح اش در مجلس رای اعتماد مجلس را کسب کند و چه محروم از اين رای اعتماد شود اساساً ديگر فاقد اقتدار لازم جهت عهده داری کرسی وزارت کشور خواهد بود ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

يک هفته در بند مردان ۲۰۹ اوين، بخش دوم خاطرات زندان، بهمن احمدی امويی

بهمن احمدی امويی
من به عنوان روزنامه نگار و برای پوشش خبری در آن تظاهرات حضور پيدا کرده بودم. برای اين همه اتهام قرار کفالت صادر شد و من هم امضاء کردم. اما خبری از آزادی نبود. وقتی اعتراض کردم گفتند که حالا حالاها مهمان آنها هستيم.

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 




بيست و دوم خرداد سال گذشته در تجمع زنان بر ضد قوانين تبعيض آميز در تهران، علاوه بر چهل و چند زنی که بازداشت و راهی زندان شدند، بيش از سی مرد نيز بازداشت شدند.مردانی که به عنوان مدافع حقوق برابر آمده بودند تا از خواسته های زنان معترض حمايت کنند. به جز نام دو - سه نفر، کمتر کسی نام بقيه آن مردان را می داند. همچنان که کمتر کسی می داند بر آن مردان در بند ۲۰۹ اوين چه گذشت. کانون زنان ايرانی به منظور ثبت حوادثی که بر آن مردان رفت، خاطرات بهمن احمدی امويی را که آن روز به عنوان روزنامه نگار در تجمع ميدان هفت تير حضور داشت ،منتشر می کند.بخش اول اين مطلب را پيش از اين در همين سايت خوانديد.

***
amouee@yahoo.com

با چشم بند رو به ديوار در طبقه دوم بند ۲۰۹ زندان اوين بوديم . محتويات جيب هايمان را خالی کرديم. کمربندها و بند کفش ها راهم تحويل داديم. به صف و در حاليکه هر کدام از ما شانه نفر جلويی را گرفته بود به طرف سلول ها به راه فتاديم. سومين در سمت چپ در راهرو دوم برای ما باز شد . سه نفر در يک سلول بوديم. يک دانشجو که از همه ما با تجربه تر بود . می گفت يک سالی به خاطر اعتراض های دانشجويی ماجرای کوی دانشگاه در يکی از همين سلول ها بوده و حالا برايش خاطره شده و ديگر ترسش از زندان وهمه حواشی اش ريخته است .
سومی کارمند يکی از ادارات دولتی بود . از اهالی نجف آباد . گويا با خواهر دانشجويش زندگی می کرد و حالا خواهرش از او بی خبر بود . از همه مهمتر اينکه تا به حال پايش به چنين جايی باز نشده و اگر تا فردا صبح آزاد نشود ، شايد کارش را از دست بدهد.
ساعت حدود دو شب بود . حلوا ارده و سه عدد نان لواش را در يک سفره پلاستيکی به عنوان شام آوردند. کسی منتظر ما نبود تا شام تدارک ببينند.

يک روزی می شد که کسی از ما سراغ نگرفته بود
صبحانه راس ساعت شش ، نهار حدود ۱۲ و شام نزديک شش و نيم. بر ديوار سلول يک دستور عمل هفت ماده ای نصب شده بود . سطر اول آن جمله ای از آيت الله خمينی بود با اين مضمون که زندان بايد دانشگاه انسان سازی باشد . اسراف غذا ، سرو صدا نکردن و رعايت قوانين و مقررات.
غروب اولين روز برای بازجويی صدايم کردند. زندانبان گفت کارشناست می خواهد تو را ببيند . نفهميدم کارشناس يعنی چه . بعدها فهميدم آنها به بازجو می گويند کارشناس و مورد کارشناسی هم ما زندانی ها هستيم.

يک ميز کوچک فلزی با يک صندلی خالی روبريم قرار داشت . صدای دو سه نفر که آهسته با هم صحبت می کردند شنيده می شد . فکر کردم جريان بازجويی را طراحی می کنند. با خودم سوال های احتمالی و جواب هايی را که بايد بدهم مرور می کردم. ناگهان يک سيلی محکم به صورتم خورد. بعد از آن مشتی و صدايی که می گفت :" می خواهيد قهرمان شويد؟ " دوباره سکوت . هدف شايد اين بود که بگويند می توانند هرکاری با ما بکنند.
يکی از پشت سر دستی روی شانه ام گذاشت و گفت :" آقا بهمن خوبی ؟ کارشناست سوال هايی دارد . هرچه می پرسد جواب بده ما مشکلت را حل می کنيم."
کسی برگه ای با سربرگ وزارت اطلاعات و اين جمله که "رستگاری در راستگويی است" ، جلويم گذاشت . سوال اين بود که خودم را مختصر معرفی کنم. از محل تولد تا دانشگاه و اينکه چند خواهر و برادرهستيم وهرکدامشان کجايند و چه می کنند و گرايش سياسی و مذهبی تمام اينها در اين ۲۸ سال چيست و به چه می انديشند.اگر خارج کشور هستند ، کجايند . چرا رفته اند . چه سالی و تا کنون چند بار به ايران آمده اند. پاسخ به هر کدام از اين ها يعنی پرسش های بيشتر و پی در پی . فکر کردم تا کنون چند بار به اين پرسش ها جواب داده ام . شايد می خواهند آنها را باهم مطابقت بدهند و تناقض پيدا کنند. بايد فکر می کردم سال قبل که به اين پرسش ها جواب دادم چه نوشته بودم . همين موارد بی اهميت ، برای آنها مهم است.
کسی که روبرويم نشسته بود گفت که چشم بندم را بردارم. تقريبا هم سن و سال بوديم. پيشانی کوتاه و ريش نسبتا بلند داشت . يقه پيراهنش را تا آخرين دکمه بسته بود . چند سوال در باره جنبش زنان پرسيد و گفت بسياری از خواسته های آنها بر خلاف اسلام است.

بعد از يک ساعت، بازجو پس از سکوتی طولانی و مشورت با يکی دو نفر ديگر که از در نيم باز اتاق بازجويی صدايشان را می شنيدم، با اعتماد به نفس بسيار و به اميد مچ گيری پرسيد :" اين برادرت ، بهرام که در انگليس است، کجا زندگی می کند و شغلش چيست؟ با او چه رابطه ای داری؟"
معلوم بود می خواهد با اين پرسش مسير بازجويی را به سمت جاسوسی و ارتباط با دشمنان نظام سوق بدهد. دوباره اين موضوع را مطرح کرد که چون راديوی صدای امريکا و برخی از ايرانيان مقيم خارج از تجمع زنان در ميدان هفت تير حمايت کرده اند، پس شما همه از آن طرف مرزها هدايت و کنترل می شويد.
از هر دری صحبت کرد . اينکه از نظر اسلام چند همسری مجاز است . و خواسته زنان معترض برای ممنوع شدن چند همسری خلاف دين است تا اينکه روزنامه نگاران اصلاح طلب با اين نظام سر عناد دارند و هيچگونه پيشرفتی را در کشور نمی بينند. دوران اصلاحات گذشته و زمانه ديگری شروع شده است.

از روی کنجکاوی پرسيدم:" حاج آقا همسرتان می داند شغل شما چيست ؟ "گفت : " من کار فرهنگی می‌کنم . امروز چون بچه ها – منظورش بازجوها بود – سرشان شلوغ است و برای اينکه کار شما زودتر راه بيفتد به آنها کمک می کنم.اگر نه شغلم بازجويی نيست."
معلوم بود خودش هم از اين که کارش بازجويی است ، راضی نيست.

پس از دو سه ساعت بازجويی به سلول برگشتم . از دو نفر ديگر خبری نبود. آنها را هم برای بازجويی برده بودند. بعد از مدتی دو نفر جديد را به سلول آوردند . يکی کسی بود که می گفت روز تظاهرات فقط برای خريدن چند نت موسيقی به خيابان کريم خان رفته و اتفاقی دستگير شده بود . جوان ديگری در يک مغازه تعميرات کامپيوتر در حوالی ميدان هفت تير کار می کرد،يعنی همان ميدانی که تظاهرات زنان در آن برگزار شد. اوبا شروع تظاهرات فقط از سرکنجکاوی کار را تعطيل کرده و در ميدان در حال تماشا بود که بازداشت شده بود.جوان اهل موسيقی سه تار می زد و از شاگردهای استاد برجسته موسيقی ايران غلامحسين لطفی بود. علاوه براين موسيقی هم تدريس می کرد. می گفت ديگر هرگز از ميدان هفت تير عبور نخواهد کرد. در جواب پرسش های بازجو که از او پرسيده بود در آنجا چه می کرده نمی دانست چه بگويد . حتی دليل درگيری پليس با زنان را هم در ميدان هفت تير نمی دانست.
روز دوم بازجويی ، فرد ديگری برای بازجويی در مقابلم نشسته بود . گفت:" من را نمی شناسی ؟"
گفتم : نه
گفت : "يادت هست دو سال پيش برای يک بازجويی به ساختمان وزارت اطلاعات احضار شدی ،من همان کسی هستم که آن روز از تو بازجويی کردم." دو باره پرسش های تکراری . در باره خودم بايد می نوشتم و خانواده ام و درآمد و روش زندگی. پرونده ای جلويش بود هر از چند گاهی به آن مراجعه می کرد و پرسش های جديدی مطرح می کرد. از مطالبی که در سال های اخير در روزنامه های مختلف نوشته بودم ،می پرسيد و من پس از گذشت چند سال و بدون هيچ حضور ذهنی حالا بايد از آن مقاله ها و يا مصاحبه ها دفاع می کردم.
بازجو می پرسيد:" چرا در سال ۷۸ در مصاحبه ای پرسش های تندی مطرح کردی ؟ چرا با اين پرسش ها مداوم می خواستی چيزی در دهان مصاحبه شونده بگذاری ؟"
تا من جواب اين سوالها را بنويسم از اتاق بيرون می رفت و بعد از چند دقيقه بر می گشت با چند ورقه جديد بازجويی . ازميان برگه های بازجويی خط ژيلا را شناختم . معلوم بود او هم در اتاق ديگری در حال بازجويی پس دادن است . بازجو برای اينکه ما را در تناقض گويی قرار دهد چند پرسش يکسان را از هر دوی ما می پرسد و جواب های ما را با يکديگر مقايسه می کرد.
بايد جواب می دادم که چرا در جريان انتخابات مجلس هفتم بيانيه ای را امضاء کرده بودم. به گفته بازجو در برخی از بيانيه هايی که امضاء کرده بودم نمايندگان مجلس ششم به استعفاء تشويق شده بودند و اين مصداق بارز مخالفت با جمهوری اسلامی بود .
روز سوم هم با بازجويی طولانی مدت و پرسش و پاسخ های کتبی و شفاهی گذشت. از نظر بازجو افرادی مثل من آدم های منحرف ، بازی خورده و جويای نام بوديم که حالا بايد تحت تاثير حرف های او و همکارانش قرار می گرفتيم و متوجه اشتباههای خود می شديم.
اين جمله ای بود که بارها از زبان آنها شنيدم:"ما آدم های بزرگی را به راه آورده ايم شما که ديگر جای خود داريد."
همان روز در برابر قاضی قرار گرفتم .به اتهام اقدام عليه امنيت ملی ، تبليغ عليه نظام جمهوری اسلامی و بر هم زدن نظم عمومی. مهمترين دليل شان برای همه اين اتهامات حضور من در تظاهرات زنان در تهران بر ضد قوانين تبعيض آميز بود .من به عنوان روزنامه نگار و برای پوشش خبری در آن تظاهرات حضور پيدا کرده بودم. برای اين همه اتهام قرار کفالت صادر شد و من هم امضاء کردم.
اما خبری از آزادی نبود . وقتی اعتراض کردم گفتند که حالا حالاها مهمان آنها هستيم. دو نفر هم سلولی من هم چنين وضعيتی داشتند .موسيقی دان جوان می گفت : " من تازه فهميدم آن روز چرا ميدان هفت تير شلوغ بود ."
دوباره بارجويی . اين بار بازجو ادعا می کرد ما و اتفاق ۲۲ خرداد موجب شد تا انتشار مجدد روزنامه ايران به تاخير بيفتد و از اين بابت که شرايط بين المللی را درک نمی کنيم به فعالان مدنی در ايران از جمله روزنامه نگاران حمله کرد. آن روزها روزنامه دولتی ايران با چاپ کاريکاتوری موجب يکسری شورش های خيابانی رو به گسترش در مناطق اذری زبان شده بود و دولت هم برای کنترل اعتراض های مردمی که آن کاريکاتور را بهانه ای کرده بودند برای فرياد زدن ، اين روزنامه را موقتا تعطيل کرده بود . از نظر بازجو تظاهرات زنان و حضور روزنامه نگارن در آن، عليه منافع ديگر همکاران روزنامه نگار بود.
جواب دادم :"تظاهرات زنان چه ربطی به توقيف و يا انتشار دوباره روزنامه ايران دارد؟"بعد هم گفتم : "هيچ جای نگرانی است. آنها کارمند دولت هستند و تا بازگشايی مجدد حقوق شان محفوظ است. ضمن اينکه اين مسائل چه ربطی به دستگيری ما دارد. "
او بارها در هربازجويی تکرار می کرد که ما روزنامه نگاران شرايط خطير جمهوری اسلامی و اوضاع بين المللی را نمی فهميم.بنابراين در خدمت بيگانگان هستيم.

آيا فقط آنها اوضاع را می فهميدند! و آيا به خاطر همين فهم بود که به خودشان اجازه داده بودند در يک تظاهرات مسالمت آميز هفتاد نفر را در يک روز بازداشت و روانه زندان کنند.


Copyright: gooya.com 2008